تبليغاتX
پوچ . س .. ت ... ا .... ن
همه از مرگ میترسند ....... من از این زندگی سمج ...... (صادق هدایت)زنده یاد

 

 

.

دوباره آمدم...تا

با حرم نفسهاتان غربت های یک عمر ... نا گفته را نفس بکشم

دوباره من و من ...من

که بدون تو..و تو تو...

نه

(م) دارم و نه (ن)

اما هنوز هیچ نشده ام !

چون تو را دارم !

گناهی نیست اگر همواره در قلب پائیز می آیم و به عشق بهار میروم.

اگر چه گناه  ناتوانی بی پاسخ گذاشتن دریای بزرگواری تو..و تو وووتو

همواره بر دوش م سنگینی می کند.

 

آری دوباره من !

به عشق تو

نمی دانی...

چقدرسنگینی دلتنگی ها را....با اشک

سودا زدم !

و چه شیرین است اشکهای غریب !

وه !

چه شیرین است آمدن در پائیز...

 

 

در پائیزی که تو را بنویسم*

 

* عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی    پایز بهاریست که عاشق شده است

.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:2  توسط سپهر | 
 

چرا بهت زده...!

این سقوط خورشید...ماه و ستاره ها به زیر ابر !

دانه های باران متوقف و معلق !...و

محو تماشای تو ...

زمان از حرکت    باز  ایستاده !

دیدگان حیرت زده عابران    یخ زده!

بی تفاوتی من !

همه و همه بازتاب شکوه دوباره دیدن توست !

و دیدگان تو....

مبهوت کوله بار من...!

که مالامال از....

رفتن است..!

چه کنم ؟

آن سرزمین یخ زده دیر بازی است ...

دو باره مرا صلا می زند ...

مرا انتطار می کشد

و من که .....

عمری با تلخی انتظار تو حلوای مرگ

..........می پختم !

حرارت سر زمین یخی را حس می کنم*

 

چه دیر آمدی ...!

 

 

*حالت سوخته را سوخته دل داند وبس    شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:17  توسط سپهر | 
 

هزار بار تراشیدمت !

منم و انبو هی از پاره سنگ ها.. تندیس های نیمه ساخته !

هر بار تراشیدمت ....

هر بار

ناتوان تر !

آخر چطور می بایست گوشهایی که همواره به روی حرف ها بسته بودند !

چشمهایی که دریائی از ریا بودند...!

آخر ...

چطور میبایست قلبی را که گورستان دل عاشقم بود...

هزار با تراشیدمت ...

و تو شکستی !

آخر...!

رهگذری گفت :

ای بیهوده تراش ...

"سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد هرگز تندیسی زیبا نخواهد شد "!!

 

 

عمر بر باد رفته  ....!؟

 

.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 4:44  توسط سپهر | 
 

گفت :ارتفاع ۲۹۰۰۰ پا سرعت ۵۴۰ مایل دمای خارج هواپیما ۴۳-

گفت :هوا طوفانی است کمر بند های خود را همچنان بسته نگاه دارید

گفت :شرایط اضطراری خونسری خود را حفظ کنید

گفت :احتمالاصاعقه یکی از موتور های هواپیما را زده است

گفت : متخصص  ..........  در هواپیما هست

       .

       .

      .

گفت : کارتون بی نظیر بود نگاه های مسافر ها را....!

گفت :I,m Iranian too

گفت : مایلم با شما بیشتر آشنا بشم

گفت :گفتین اعتقادی به ازدواج ندارین*

گفت :برای دیدنتو ن به ایران میام

گفت :اوه اینجا چه تغییر کرده ! چند سالی میشد ایران و ندیده بودم

گفت :وای خدای من چه خونه قشنگی عجب اتومبیلی..وای چقدر این ویلا زیباست

گفت :مگه چقدر پول تو حساب داری که وقتی میری تو بانک همه خبر دار می ایستند!

گفت: دوست دارم

گفت :امشب و شیرینی گناه...و چیدن ستاره ها...

گفت : عریان فقط برای تو...و دیگر هیچکس

گفت :کی صبح شد ! ببین ..... دیشب تموم ستاره ها را چیدیم حتی یک دونه هم نمونده

 گفت میای دلهامون رابه دریا بزنیم و ازدواج کنیم*

گفت :اکه این کارو نکنی اولین نفر و با هر شرایطی که داشته باشه زنش میشم*

گفت :ناراحت نشدی

گفت :ای نامرد غیرتت کو

گفت میدونی چقدر دوست دارم

گفت : بیا از خر شیطون پیاده شو....من خوشبختت می کنم*

گفت :تو که قصد ازدواج نداشتی چرا با من بازی کردی

گفت :ازت متنفرم

گفت :عزیزم میخوای بشتر فکر کنی

گفت :برو گم شو تو نه اولین بودی و نه آخری خواهی بود*

گفت :خدا حافظ

 

 

گفت :ارتفاع ۲۸۰۰۰ پا سرعت ۵۵۰ مایل دمای خارج هواپیم۴۶-

گفت :آیا دندان پزشک در هواپیما هست.....

گفت :I,m Iranian too

 

گقت :ارتقاع ۲۹۵۰۰ سرعت ۵۲۰مایل دمای خارج هواپیما ۴۰-

گفت :آیا .........

 

* تناقض

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:13  توسط سپهر | 
 

اگر این روز ها ...

به دیدار خزان میروی

گام ها را آرام تر بر زمین بگذار....

که من...

بهار را...

 توی این کوچه باغ....ها

زیر یک یک این برگ های خزان زده

 

گم کرده ام !

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:16  توسط سپهر | 
 

    این همه کرشمه...

این همه ضجه !

عاشقانه....گی ها

برای که..(چه) ؟

همانند شیون بر گوری... عزیز ! 

من که گفته بودم :

دیر بازان....

نه.....!

دیر تر 

    مراسم به خاک سپاری ام را مسرورانه جشن گرفته بودم.

 نگفته بودم !! ؟ 

به سخره ام مگیر...

اگر

می دوم...هنوز

که...

من...و

 آسمان

در طلوعی گمنام....

آن هنگام که آسمان  در آغوش گرفتن زمین را می آغازید....

   پیمان ی بستیم....

تا در مکان غروب....آن دور دست ها....

آنجا که آسمان زمین را میبوسد..

مرا در آغوش گیرد...

آسمان گفت خانه نویی برایم ساخته است.... 

 خانه ای بدون دیوار.... 

وقت تنگ است و

راه

 طولانی

خدا حافظ

 

پ.ن : امروز اومدم نطر ها را خوندم هم عمومی و هم خصوصی غرق در غرور شدم و اشک ( باور می کنی)؟ اشکامو که میشناختین اما در مورد غرور یه دفه اشتباه نکنین که بابت نوشتن مغرور شدم نه..هرگز ! داشتن شما ها منو غرق غرور کرد..پس غرورم ار شماهاست و اشکام هدیه بی ارزشی واسه قدم هاتون. (میعاد ) یه دلنوشته بود مث بقیه نوشته ها و سپهر شما ها را که تمام دنیاشین را هر جا     باشه رها نخواهد کرد..کاش میشد اسم یک یکتو نو بیارم و تشکر کنم ولی میترسم اسمی جا بیفته...پس

پایتان را میبوسم ودر مقابل عظمت و زلالی احساستان  با قلبی آکنده ازعشق زاتو می زنم.        

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:10  توسط سپهر | 
 

آسمان را قسمت کردند....

                              تکه ای برای  خورشید

تکه ای برای  ماه

تکه ای  برای ستاره ها...

تکه ای  برای ابر......و

تکه ای برای  پرنده ها....

دلم را قسمت کردند.....

تکه ای  برای تو

تکه ای  برای تو

و......

تکه ای  برای تو !

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:9  توسط سپهر | 
 

       اینجا نه عربستان است...و نه عراق

                                

     

 می نویسیم : بیگانه را پاس بداریم

 می خوانیم  :پارسی را پاس بداریم !

.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:0  توسط سپهر | 
 

 نیم کیلو پیاز ,

 چند گوجه فرنگی نیمه کپک زده

 چند تا بال  و پای مرغ,

 مقداری آشغال گوشت و استخوان دنده که گوئی از سفره  سگ ولگردی دزدیده بود , 

  قبض پرداخت نشده آب و برق ,

وحشت  روبرو شدن با موجر...

  تمامی درآمد امروز دکانش بود که در زنبیلی با یک دست وچادر لغزانش

 را بادست دیگر بدنبال خود می کشید...

 رژ  روی لبهایش  روی چانه و گونه های رنگ پریده اش پراکنده بود .....

بوی دود کباب ,

 گرسنگی جگر گوشه های منتظر , ابروهایش را در هم پیچیده بود.

 

زنبیل را بر زمین گذاشت چادر را  بر اندام موزونش چسباند , گره ابروان را بازکرد.

 تمام وجودش شراره ای شد و از پنجره بازآشپزخانه همسایه

بر چشمان حریص و نیم تنه عریان کفتاری ریخت که اندام مردانه و

عضلانی اش از پشت هاله های دود خود نمائی می کرد .....

 

نه اسارت میان بازوان..نه صدای نفس نفس های مردهمسایه ونه گریه 

بی صدای خود را می فهمید....

اما

طعم لذیذ کباب را ...

در دهان بچه های گرسنه اش 

 مزمزه می کرد ..!

.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5:5  توسط سپهر | 
 

                  

باور نمی کنم , هرگز باور نمی کنم که سالهای سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد !

یک کاری خواهد شد

زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند..

و دیر می گذرند...

و احساس می کنم خفه میشوم.. هیچ نمی دانم چرا !؟

اما میدانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است و اوست که مرا چنین بی طاقت کرده

احساس می کنم دیگر نمیتوانم درون خودم بگنجم

در خودم بیارامم

از "بودن" خویش بزرگتر شده ام و این جامه برمن تنگی می کند!

این کفش تنگ بیتابی فرار !

عشق آن سفر بزرگ !....

اوه , چه می کشم !!

چه خیال انگیز وجانبخش است

" اینجا نبودن " !

 علی شریعتی ( کویر )

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 7:7  توسط سپهر | 
 

همین چند روزه

آن هنگام که تابستان آخرین نفس های به شمارش افتاده بهار در اوج بی رحمی لگد مال می کند

 به مسلخ ت خواهم سپرد....

من ابراهیم ...

تو....

اسماعیل شو !

گوشهایم را به روی هر  ندا ی جبرائیل ...خواهم بست

تا....همچون اسماعیل از مسلخ نرهی ...

چرا ... !؟

چون اوئی که نیاکان گفتند نجار نیست اما.. در و... تخته را...

هم نجار بود و هم ناشی...

هم سنگ من! : هم ن ا سنگ ....م

 اشتباه ها از من ....

دو روئیها از تو ...

توبه کن که اسماعیلت انگاشتم که... تو

دروغ بودی...و

زائیده دروغ ....

...تو

در جزیره  کوچک خواب دریا میدیدی...و من

میان کویر دریا دیدم

هزار بار پله دوم نردبانت شکست....و من

بدون آن

به خدا رسیدم !

و در آن ضیافت دیدم..که تو

نه اسماعیل بودی....

 نه بهار....

 نه... خزان

 نه هم سنگ !

همین چند روزه....

با آخرین نفس های به شمارش افتاده بهار.....

تمامی تورا.....به

مسلخ  خواهم   برد......

 

آّه ....

اسماعیل.... ... .. .  .    .      . م !   

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:14  توسط سپهر | 
 

کدام تاریخ...

تقویم..؟

جمشید شاه ...

       

من.. اینجا

نوروز را با آمدن باد...و

فرو ریختن سقف خانه

می فهمم ...

در آخرین خانه تکانی

پدر...

         مادر...

همراه آخرین باد   

در سطل ذباله ای که درست قد خانه شان بود

     مدفون شد !  ند

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 4:4  توسط سپهر | 
 

  دور شو....

      دور تر !

 تو که پوسیدنم را نظاره کردی

حال ببین....تکیدنم را

و

آوارشدن م  را روی من !

 

کمی دور تر ... برو

 تا زبانه های آتشی که بر جانم انداختی

   دامنت را نگیرد !

         ببین چگونه بدون هر گونه اعتراض

    میسوزم ...اما

      ن می سازم !

    ببین لبخند را میان این همه آتش

    به یاد آن درخت سیب

    فنجان چای

    گلیم کهنه .... آن همه گناه

    روی لبهای گر  گرفته ام رقاصی میکند !

     هنوز ...

 

        گناه  من بود ...

پاسخ تمنای لبانت ...

پاسخ ندادن ش....هم

 میروم 

 خاکستری را که درونش مدفون شده ام

    بر باد ش دهم

و بعد  من

اگر کسی سراغ خانه مرا گرفت

      بگو  به چشمان تو

 دمی...

نظر بیفکند !

.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:0  توسط سپهر | 
 

دستهایم را بگیر..

         می ترسم , ازین برهوت .....

   نه!

            رهایم کن !

       از تو , می ترسم 

        من از  تهی شدن  , از پرشدن !

       از رسیدن به تو , از دوریت می ترسم

      من از هجر آغوش تو ,  از غریق لذت شدن 

             از نمردن..در تو

           من از مستی, از هشیاری می ترسم !

   

          من از کلمات .. از حروف الفبا که هر چه میخواهند میشوند.....!

از ناتوانی شان در نوشتن (من)..نوشتن (تو)....

         از این نقطه ها( ... ) ی  توانا و مبهم 

        من ازمفهو مشان می ترسم !

                         

من از بودن خورشید, از ظلمت نیمه شب!

      از فقر, از غنا

                از بگو مگو ها, از سکوت, از کلمه شدن برروی سطور کاغذ

                من از فراموشی می ترسم 

من از , من! از شهره شدن, از گمنامی, ازنبودن, از بودن

         از مردن ...

       از آزادی, از پرنده... از قفس

           من از زندگی می ترسم!

 

       من از شک, از یقین, گم شدن, پیدا شدن

        از تثبیت !

        فنا شدن

          از آئینه !

             من از اعتراف می ترسم

من از عبور زمستان

   از خست تابستان

          مرگ گل ها در خزان

          من از فراموشی بهار  می ترسم

 

   من از دریا شدن !..جنگل. کوه ودشت و دمن

 از عشق.. از نرسیدن به جنون

      از عمر نوح

    مرگ شقایق

           از تنهائی پروانه

           من از مرگ طبیعت می ترسم 

    من از تکیه کردن به کوه, از بی پناهی, من از آسمان

   از ستاره ها...

          خالق ستاره ها

 من از خدا شدن

می ترسم!

.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 1:1  توسط سپهر | 

 

 

چه بزرگ م و نا محدود !

عمری خود را پیمودن و به انتها

     نرسیدن ! ؟

 

دیروز معلم هندسه دایره را درس داد !

 

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 4:44  توسط سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

درباره وبلاگ

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید


زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت


حسین پناهی

پیوندهای روزانه
محمود کیانوش (شعر جهانی)
صادق هدایت
علی سید صالحی
حسین پناهی
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
آرشیو موضوعی
زنگ انشا’
گمنام
کوتاه و تلخ
لحظه ای دیگر
ماه عسل
عشق دروغین
زندگی زیباست ؟
نیمه شعبان
شمع های خاموش
بیا ز سنگ بپرسیم
رمضان
نگاه دخترک
خاطره
در پستو خانه دل
تساوی
نوش دارو
قدر
رقص مرگ
با خاطرات
ریشه در خاک قفس ماند
آخرین نفس
تاریخ
برای تو
خانه ام کجاست
در هوای این ایام
آی...انسان
دنیای من
عهد
در سوگ معشوق
نمی شود
پشت دیوار های انسانیت
امتحان املا’
قرن بیست ویکم
پشت چراغ قرمز
پرواز
تولد من
زنگ فقر
یادگار...ی
مادر
زندگی
رهائی
سال گشت
مدادهای رنگی من
ثبت نام
فصل هیچکس
بهار من
اسیر
پشت پرچین باغ همسایه
بیدادگاه
دریا
برهنه شو
نوروز
در انتظار تو
رزق
هجرت
عبادت
تنهائی
زنگ نقاشی
ولنتاین - سپندارمزگان
نسل سوخته
خود خواه
تهی !
گناه
نوروز
هم سنگ
بیاد استاد
روزهای تکراری
پارسی را پاس بداریم
پیوندها
---<( آن سوی کهکشان ها )>---
حسین پناهی
تا ابدیت جاری
از خاموشی ها تا فراموشی ها
بن بست تنهائی
نرگسی
هیچ نامه
هبوط
تازه های ادبی
غربت دل من
آوای بوتیمار
دخترک اوریجینال
عشق ممنوع
کارو
دوران
هجران
سابه تنها
معرفت نامه
مهسا
نیمه ماه
دست نوشته های یک بیمار روانی
دختری بنام شعر
برزخ تنها ئی
دلنوشته های فهیمه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

hit counter