![]() |
![]() |
|
|
همه از مرگ میترسند ....... من از این زندگی سمج ...... (صادق هدایت)زنده یاد
|
|
پانزده سال ..؟ نه نه ..پانزده قرن؟...نه.. پانزده هزار سال پیش بود که او را در یک چنین دیشبی از دست دادم .....شب تولدش را و شب پروازش را ...در یک شب آزمود.!!!! در چنین دیشبی دیده به دنیای نامرادیها بر گشود و در جنین دیشبی در زیر خیمه ای که برای جشن شروع زندگی مشترکش بر پا کرده بودند با اراده ای آهنین از دنیای کثیف ما رخت سفر بر بست و همگان را در زیر همان خیمه به عزا نشاند .... و مرا ....... دیشب تمامی لحظات را تا صبحگاهان با او گذراندم...بر مزارش گل نشاندم ... چراغان کردم وبا یک چشم بر تولدش لبخند و با دیگر چشم تا طلوع خورشید در عزایش گریستم... صبح هنگام بازگشت جعبه های خالی شیرینی....لیوانهای شربت ...گلهای پژمرده و له شده زیر دست وپا و لاستیک اتومبیل ها در خیابانها..پیاده روها ..باغچه های شهر خود نمائی میکردند..و من شعری از شادروان مهدی سهیلی را بطور ناقص زمزمه میکردم ومیگر............. شب میلاد تو ای یار ..مرا......شب غمگینی بود ........... دوستانت ...همه شاد ...عاشقانت همه جمع .... لیک در جمع عزیزان تو نبودی ....افسوس..!! همه جا پرتو لرزنده شمع ....همه جا غرق سرور .....خانه در گل مستور ...!!!!!
شمع هم چون دل من گریان بود .... وکسی آگه از این راز نبود ..!!!!۱ لیک ای معنی عشق ......اشک دلداده کجا.......؟!!!!! گریه شمع کجا.....؟
کاش میدانستی ..شب میلاد عزیزت ..ای یار.....
گریه ام بدرقه راهت باد.......
من که از اشک غریبانه چو دریا بودم .... آه ای معنی عشق......
. |
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت
15:34 توسط سپهر |
|
|
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت
2:57 توسط سپهر |
|
|
به بلبلی عاشق گفتم ....
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت
23:22 توسط سپهر |
|
|
دوران سختی به پایان رسیده بود..سالهای تحمل... رنج و بد بختی برای رسیدن به هم سپری شده بود....وای که چه زندگی شیرین شده...او دیگر از من بود و من هم....همانطور که درکرانه دریا به دنبالش میدویدم...... گیسوان جادوئیش نسیم را به تحسین وادار ساخته بود...تماشای ساقهای خوش تراشش فریاد های مستانه ام را صد چندان کرده بود.....وای چه شیرین بود در آغوش کشیدنش....بسیار شیرینتر از تصوراتم...... آی... تمامی انسانها ببینید که معبودم کنار منست.... آی لحظه ها....روزها...سالهای سیاه و سرد..دیگر شما را از خاطرم خواهم زدود... ای اسمان..ای زمین...ای..... دستی به شانه ام خورد.. سرم را از روی مزارش برداشتم.....نگهبان گورستان گفت : پسرم شب هنگام ماندن در گورستان خوبیت ندارد ......
. |
|
+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت
15:54 توسط سپهر |
|
|
|
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت
22:45 توسط سپهر |
|
|
احساس....
اشک یا گریه...؟
حکایت......
چه دیر آمدی........
چه دیر آمدی .......!!!!!؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت
23:21 توسط سپهر |
|
|
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت
17:20 توسط سپهر |
|
| درباره وبلاگ |
بیراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و می کشید زین بعد همه عمرم را بیراهه خواهم رفت حسین پناهی |
| پیوندهای روزانه |
|
محمود کیانوش (شعر جهانی) صادق هدایت علی سید صالحی حسین پناهی فروغ فرخزاد احمد شاملو آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|