تبليغاتX
پوچ . س .. ت ... ا .... ن
همه از مرگ میترسند ....... من از این زندگی سمج ...... (صادق هدایت)زنده یاد

 

 

پیامش  چنین ....

 

.....:  ...:... .... ..: ... ..: ::::  "... :..... ..."

:....: "... ::: ..... :-...

....: :......: ....." :.....  :.... ..:-

:::...  ---: .....: "........-: ..... ........ ....:

                                                :::::

......... بود .

گفتم :

این نقطه ها چیست ......؟

گفت  ........  بریــــل

گفتم ........ نا بینا نیستم  !

گفت پس....... ندیدی ! ؟

گفتم.................... دیدم

گفت پس...نشناختی ! ؟

گفتم ............. شناختم

گفت پس......نخواندی ۱؟

چه چیز را .............. نخواندم ؟

 

 برایم چنین نوشت :

::....- .....: --: ..... ....  .   ..: :.  ....-

:. .: ... ..:.

 

روشندلی یافتم .......

اشک در چشم چنین خواند ......

 

سوختن را .....اما ...شاید دیر باشد.

خدا حافظ .

 

       .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 20:52  توسط سپهر | 
 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...


و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....


 ........ ولی آخر کلاسی ها 
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......


برای آنکه بیخود ...های و هو می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد ......


با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
« یک با یک برابر هست ...»


از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفربايد بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :


تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...


معلم
مات بر جا ماند .


و او پرسید :


اگر یک فرد انسان واحد یک بود .... آیا باز ......... یک با یک برابر بود ؟


سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!


معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .


و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟


اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟


اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!


حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...


نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟


یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ........؟


یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟


یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟


معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

 

یک با یک برابر .... نیست ......... 


 

زنده یاد   خسرو گلسرخی

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 21:26  توسط سپهر | 
 

شمــع شکستـــــــه برای که میســــو خت .....؟

پرو ا نـــه که .........مرده بود .....!

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 1:6  توسط سپهر | 
 

 

یه روز بهم گفت :

اگه یه روزی اومد که دیدی همه دنیا دوست دارن بدون یکیشون منم............

اگه یه روزی اومد که دیدی هزار نفر دوست دارن بدون یکیشون منم............

اگه یه روزی اومد که دیدی صـــد نفر دوست دارن بدون یکیشون منم............

اگه یه روزی اومد که دیدی  ده نفــــر دوست دارن بدون یکیشون منم............

اگه یه روزی اومد که دیدی توی این دنیا فقط یه نفره که دوست داره  یقین داشته باش که اون یه

نفر منم............

اگه یه روز دیدی توی این دنیا هیچکس دوست نداره بدون که .......من مرده ام .

وای ....که چه زود حرفشو بهم ثابت کرد .............

چون اون روزی که هیچکس دوسم نداشت خیلی زود از راه رسید ......

                                           

                                                                                    آ ره .... اون مرده بود !

.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 0:10  توسط سپهر | 
 

آهای گدای بو گندو .. کی راه بالا شهرو  یادت داد ... پا شو پا شو تا مشتری ها ندیدنت گورتو گم کن.....

ما اینجا کلی آبرو داریم .......

 

 

با تو ...ام ...تو هم روزی آبرومند خواهی شد .....  دخترکت به چشم به هم زدنی بزرگتر .. زیبا تر و خوش

اندام تر خواهد شد ... خلیج نشینها  برای پرداخت هزینه دست و پا کردن زندگی آبرومندانه ای برای تو  

 همچنان به انتظار دخترکت  نشسته اند...... 

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 0:2  توسط سپهر | 
 

نه وزن و هیکل بد قو اره قصاب را روی تنش..... و نه بوی گند عرق تن او را ..... و نه کثیفی موزائیک های پستوی متعفن  مغازه  قصابی را  .....

 هیچکدام را حس نمی کرد......

در حالیکه به مگسهای روی لامپ خاموش آویزان از سقف پستوی قصابی خیره شده بود ..... در این

 اندیشه بود که با تکه گوشتی که از قصاب میگیرد برای سحری فرزندان یتیمش  غذائی خوشمزه مهیا کند .

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 0:47  توسط سپهر | 
 

درون آینه ها در پی چه میگردی ..؟

بیا ز سنگ بپرسیم ...

که از حکایت فرجام ما چه می داند ....

زانکه غیر از....سنگ.

کسی حکایت فرجام ما نمی داند !!

همیشه از همه نزدیکتر به ما...سنگ است !!

نگاه کن ...

نگاه ها همه سنگ است وقلب ها همه سنگ !!

چه سنگبارانی ....!! گیرم گریختی همه عمر ....کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است !!

به قصه های غریبانه ام ببخشائید !!

 که من ــ که سنگ صبورم ـــ

نه سنگم و نه ...صبور !

 

دلی که میشود از غصه تنگ ...می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد !!!

درآن مقام .. که خون از گلوی نای ..چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

 

 

چنان درنگ به ما چیره شد ... که سنگ شدیم !

دلم ازین همه سنگ و درنگ ... می ترکد

 

بیا ز سنگ بپرسیم  ...که از حکایت فرجام ما چه میداند..

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است !

بیا ز سنگ بپرسیم ......

نه بی گمان همه در زیر سنگ .. می پو سیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟؟؟

 

درون آینه ها در پی ....چه .... می گردی ....؟

 

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 21:9  توسط سپهر | 
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 16:35  توسط سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

درباره وبلاگ

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید


زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت


حسین پناهی

پیوندهای روزانه
محمود کیانوش (شعر جهانی)
صادق هدایت
علی سید صالحی
حسین پناهی
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
آرشیو موضوعی
زنگ انشا’
گمنام
کوتاه و تلخ
لحظه ای دیگر
ماه عسل
عشق دروغین
زندگی زیباست ؟
نیمه شعبان
شمع های خاموش
بیا ز سنگ بپرسیم
رمضان
نگاه دخترک
خاطره
در پستو خانه دل
تساوی
نوش دارو
قدر
رقص مرگ
با خاطرات
ریشه در خاک قفس ماند
آخرین نفس
تاریخ
برای تو
خانه ام کجاست
در هوای این ایام
آی...انسان
دنیای من
عهد
در سوگ معشوق
نمی شود
پشت دیوار های انسانیت
امتحان املا’
قرن بیست ویکم
پشت چراغ قرمز
پرواز
تولد من
زنگ فقر
یادگار...ی
مادر
زندگی
رهائی
سال گشت
مدادهای رنگی من
ثبت نام
فصل هیچکس
بهار من
اسیر
پشت پرچین باغ همسایه
بیدادگاه
دریا
برهنه شو
نوروز
در انتظار تو
رزق
هجرت
عبادت
تنهائی
زنگ نقاشی
ولنتاین - سپندارمزگان
نسل سوخته
خود خواه
تهی !
گناه
نوروز
هم سنگ
بیاد استاد
روزهای تکراری
پارسی را پاس بداریم
پیوندها
---<( آن سوی کهکشان ها )>---
حسین پناهی
تا ابدیت جاری
از خاموشی ها تا فراموشی ها
بن بست تنهائی
نرگسی
هیچ نامه
هبوط
تازه های ادبی
غربت دل من
آوای بوتیمار
دخترک اوریجینال
عشق ممنوع
کارو
دوران
هجران
سابه تنها
معرفت نامه
مهسا
نیمه ماه
دست نوشته های یک بیمار روانی
دختری بنام شعر
برزخ تنها ئی
دلنوشته های فهیمه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

hit counter