![]() |
![]() |
|
|
همه از مرگ میترسند ....... من از این زندگی سمج ...... (صادق هدایت)زنده یاد
|
|
پیامش چنین ....
گفتم : این نقطه ها چیست ......؟
گفتم ........ نا بینا نیستم !
گفتم.................... دیدم
گفتم ............. شناختم
برایم چنین نوشت :
روشندلی یافتم .......
. |
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت
20:52 توسط سپهر |
|
|
معلم پای تخته داد می زد
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت
21:26 توسط سپهر |
|
|
شمــع شکستـــــــه برای که میســــو خت .....؟
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت
1:6 توسط سپهر |
|
|
یه روز بهم گفت : اگه یه روزی اومد که دیدی همه دنیا دوست دارن بدون یکیشون منم............ اگه یه روزی اومد که دیدی هزار نفر دوست دارن بدون یکیشون منم............ اگه یه روزی اومد که دیدی صـــد نفر دوست دارن بدون یکیشون منم............ اگه یه روزی اومد که دیدی ده نفــــر دوست دارن بدون یکیشون منم............ اگه یه روزی اومد که دیدی توی این دنیا فقط یه نفره که دوست داره یقین داشته باش که اون یه نفر منم............ اگه یه روز دیدی توی این دنیا هیچکس دوست نداره بدون که .......من مرده ام . وای ....که چه زود حرفشو بهم ثابت کرد ............. چون اون روزی که هیچکس دوسم نداشت خیلی زود از راه رسید ......
آ ره .... اون مرده بود ! . |
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت
0:10 توسط سپهر |
|
|
آهای گدای بو گندو .. کی راه بالا شهرو یادت داد ... پا شو پا شو تا مشتری ها ندیدنت گورتو گم کن..... ما اینجا کلی آبرو داریم .......
با تو ...ام ...تو هم روزی آبرومند خواهی شد ..... دخترکت به چشم به هم زدنی بزرگتر .. زیبا تر و خوش اندام تر خواهد شد ... خلیج نشینها برای پرداخت هزینه دست و پا کردن زندگی آبرومندانه ای برای تو همچنان به انتظار دخترکت نشسته اند......
. |
|
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت
0:2 توسط سپهر |
|
|
نه وزن و هیکل بد قو اره قصاب را روی تنش..... و نه بوی گند عرق تن او را ..... و نه کثیفی موزائیک های پستوی متعفن مغازه قصابی را ..... هیچکدام را حس نمی کرد...... در حالیکه به مگسهای روی لامپ خاموش آویزان از سقف پستوی قصابی خیره شده بود ..... در این اندیشه بود که با تکه گوشتی که از قصاب میگیرد برای سحری فرزندان یتیمش غذائی خوشمزه مهیا کند .
. |
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت
0:47 توسط سپهر |
|
|
درون آینه ها در پی چه میگردی ..؟
همیشه از همه نزدیکتر به ما...سنگ است !!
چه سنگبارانی ....!! گیرم گریختی همه عمر ....کجا پناه بری ؟
به قصه های غریبانه ام ببخشائید !!
دلی که میشود از غصه تنگ ...می ترکد چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد !!!
چنان درنگ به ما چیره شد ... که سنگ شدیم ! دلم ازین همه سنگ و درنگ ... می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم ...که از حکایت فرجام ما چه میداند..
بیا ز سنگ بپرسیم ......
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت
21:9 توسط سپهر |
|
|
|
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1384ساعت
16:35 توسط سپهر |
|
| درباره وبلاگ |
بیراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و می کشید زین بعد همه عمرم را بیراهه خواهم رفت حسین پناهی |
| پیوندهای روزانه |
|
محمود کیانوش (شعر جهانی) صادق هدایت علی سید صالحی حسین پناهی فروغ فرخزاد احمد شاملو آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|