![]() |
![]() |
|
|
همه از مرگ میترسند ....... من از این زندگی سمج ...... (صادق هدایت)زنده یاد
|
|
تو فصل بهاری ... نه !
تو خزانی .... نه !
تو کدام فصلی که تمام فصول را در تو ... و در هیچ فصلی تو را ندیده ام ! فصل تو ...فصل شقایق شکفته در یخ بود ... فصل باران بود و رقص برگ ... فصل لرزیدن در تو زیر آفتاب سوزان تابستان فصل تو ... فصل رقص رازقی در گرمای باریدن برف بود
چه باک اگر معلم مرا به جرم پاره پاره کردن کتاب جغرافی تنبیه می کند چه باک اگر چشم هایم زیر شلاق های معلم اشک می ریزند
معلم بهار را فصل رویش و زمستان را فصل مرگ میداند ...
اگر چه کتاب جغرافی ام را به جرم نداشتن فصل تو پاره کرده ام
. |
|
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت
22:22 توسط سپهر |
|
| درباره وبلاگ |
بیراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و می کشید زین بعد همه عمرم را بیراهه خواهم رفت حسین پناهی |
| پیوندهای روزانه |
|
محمود کیانوش (شعر جهانی) صادق هدایت علی سید صالحی حسین پناهی فروغ فرخزاد احمد شاملو آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|