![]() |
![]() |
|
|
همه از مرگ میترسند ....... من از این زندگی سمج ...... (صادق هدایت)زنده یاد
|
|
آن زمان که خورشید در خواب غرورش در می غلتد ........و ستاره ها شهاب میشوند .... و ماه در پهنه آسمان سیاه....... یکه تازی می کند و به دلهای به خون نشسته فخر می فروشد !!!
ابروی در هم مکش که..... اگر چه بعد پروازت تمام برگهای تاریخ را ورق زده ام...... اما سوگند به آخرین نفسهایت ..به واپسین نگاهت که هستی ام را در آتش سکوت معصومانه اش همچنان می گدازاند .... سوگند به آن گلبرگ ...به همان کلمه ای که بر آن بنگاشتی...... سوگند به خونابه ها ی چشمانت ..... که میسوزاندم...هنوز..... به نهال خشکی که بر کویر سینه ات کاشتی و با اشکهایت آبیارش بودی تا ...
سوگند به رفتنت .... که چون سیلی بی رحم هستیم را به و یرانی سپرد... به خاطراتت ..... که همجنان پر رنگ به چشمان خاکسترینم گره خورده اند ! به همان یک لحظه فاصله ..میان من وتو....که عمریست در پیمودنش وامانده ام! و سوگند به فراقی که کشیده ام ....
. |
|
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت
3:17 توسط سپهر |
|
| درباره وبلاگ |
به من بگوئید
فرزانگان رنگ و بوم و قلم چگونه خورشید را ترسیم می کنید که ترسیمش سراسر خاک را خاکستر نمی کند ! حسین پناهی |
| پیوندهای روزانه |
|
محمود کیانوش (شعر جهانی) صادق هدایت علی سید صالحی حسین پناهی فروغ فرخزاد احمد شاملو آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|